تبليغاتX
خبرنامه فعالین مازندران

معاون امور تولید وزارت صنایع ومعادن کشور گفت: مکان کنونی نساجی مازندران باید به شهرک صنعتی در زمینه تولیدات نساجی تبدیل شود.

محمد جعفر دانش مارنانی که برای بازدید از مکان های صنعتی استان مازندران به این استان سفر کرده بود، در جریان بازدید از مجموعه نساجی مازندران و نساجی قائمشهر با بیان این مطلب افزود: نساجی مازندران دارای سابقه درخشان وقدمت طولانی است. از اینرو بر اساس برنامه ریزی های انجام شده قرار است از حساب ذخیره ارزی ماشین آلات لازم برای تکمیل وسایل این کارخانه ها تهیه شود.

معاون تولید وزیر صنایع ومعادن ادامه داد: یکی از اولویت های وزارت صنایع، تبدیل قائمشهر به قطب بزرگ نساجی است و در این رابطه قبل از عملی کردن این تصمیم، بدهی های انباشته این 2 شرکت را پرداخت می کنیم.

وی در ادامه به روند توسعه ای در نظر گرفته شده برای این مجموعه اشاره کرده و گفت: پس از احیای کامل کارخانه ها در قالبی غیر از قالب مجموعه دولتی و به صورت خصوصی به فعالیت خود ادامه خواهد داد.

وی با تاکید بر این نکته که زمین های بافت مرکزی این کارخانه ها پس از احیای کامل کارخانه های نساجی مازندران و واگذاری آن به بخش خصوصی به فروش خواهد رسید، نساجی مازندران را قطب بزرگ نساجی کشور دانست و افزود: برای واگذاری این کارخانه ها به بخش خصوصی از مجموعه هایی که سابقه 50 ساله فعالیت در زمینه نساجی دارند در اولویت قرار دارند.

معاون ادعا کرد که تاکنون مطالبات معوقه کارگران رسمی به طور کامل پرداخت شده و تنها یک ماه از مطالبات معوق کارگران قراردادی پرداخت نشده است.

فرماندار قائمشهر بابیان این که برای تصویب 2 طرح ریسندگی و رنگرزی در شرکت نساجی 25 میلیارد تومان تصویب شده است ، ادامه داد ؛ نساجی بدون واحد رنگرزی سود دهی ندارد.

براساس این گزارش ، معاون امور تولید وزارت صنایع و معادن کشور در جریان سفر یک روزه خود همچنین از ۸ کارخانه دیگر مازندران نیز بازدید کرد و در پایان طی نشست با استاندار مازندران نقطه نظرات خود را درباره روند صنعتی شدن این استان بیان کرد .


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط فعال مازندران | لينك ثابت |

 

    پدر، پدر کارگر چشم انتظار چه هستی ؟

    که زراندوزان

    شامی به تو و فرزندانت خیرات کنند ؟

    که بت پرستان

    در آن دنیا منجیت شوند ؟

    که حیوان صفتان

    برای زن و فرزند بیمارت دل بسوزانند ؟

   «که ببرها از سر مهربانی

    دعوت تان کنند که دندانهاشان را بکشید ؟»

    آری کارگر؛ چشم انتظار این هستی ؟

 

                      پدر کارگر مشتت را گره کن

                      زنجیرهایت را پاره کن

                      فریادت را سر ده

                      گلوی سرمایه را پاره کن!

 

 

    پدر تلوزیون را رها کن

    مگر از یانگوم چه می آموزی

    که چگونه نوکری کنی!؟

   چرا به قلب بیمارت نگاه نمی کنی

   چرا به کلیه سنگ سازت

   چرا به حواس پرتت

   چرا به چشمان ضعیفت

   چرا به پای آسیب دیده ات

   چرا به پینه های دستت

   نگاه نمی کنی؟ هان ! چرا ؟

 

   پدر چرا نینا را نمی خوانی

   چرا خوشه های خشم و خرمگس را نمی خوانی؟

   کارگر سرمایه ِ مارکس را بخوان

   کارگر چه باید کرد لنین را بخوان

 

                    پدر کارگر مشتت را گره کن

                    زنجیرهایت را پاره کن

                    فریادت را سر ده

                    گلوی سرمایه را پاره کن!

                   

   تو چرا یک گوشه نشستی

   مادر چرا بی حوصله ای

   دیابت را بهانه مکن

   فشار خون را بهانه مکن

   انگشت قطع شده از قند بالا

   شکم گرسنه را بهانه مکن

   آینده ی فرزندان را بهانه مکن

   بلند شو !

   آن مزخرفات را به کناری رها کن

   من به تو سواد آموختم تا

   آزادی زنان را بخوانی

   مادر

   بلند شو !

   بایست !

                پدر کارگر را یاری کن

                مشتت را گره کن

                زنجیرهایت را پاره کن

                فریادت را سر ده

                گلوی سرمایه را پاره کن!

 

 تو دگر چه می گویی فرزند

    تو چرا چنین خاموشی

    مگر از دروست چه می آموزی ؟

    که چگونه بهتر در خدمت سرمایه باشی ؟

    که چگونه پدر و مادرت کارگرت را استثمار کنند؟

   که چگونه بدون آنکه آنان بفهمند لهشان کنند؟

   فرزندکارگر در چه توهمی به سر میبری

   مگر به کجا خواهی رسید در این کاست پنهان

  به کجا ؟

 

                      کارگر فردا، مشتت را گره کن

                      زنجیرهایت را پاره کن

                      فریاد خونینت را سر ده

                      گلوی سرمایه را جر ده

                      چرخ استثمار را له کن

                      ریشه ی سرمایه  را بخشکان.

 

میلاد معینی - http://faryadekhonin.blogfa.com

 


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 توسط فعال مازندران | لينك ثابت |

ديروز براي دومين بار طي هفته جاري، كارگران نساجي شماره 3 طبرستان در اعتراض به آنچه تضييع حقوق خود مي‌خوانند در مقابل فرمانداري اين شهر تجمع كردند.

اين كارگران كه تعدادشان به حدود 50 نفر مي‌رسيد، از وضعيت حقوقي و شغلي خود ناراضي بودند.

يكي از كارگران تجمع كننده در اين خصوص گفت: ما كه 5 ماه است حقوق و دستمزد دريافت نكرده‌ايم از ساعت 10 صبح ديروز خواستار ملاقات با فرماندار قائم شهر شده‌ايم.

تعدادي از اين كارگران از روند احيا و بازسازي كارخانجات نساجي قائم شهر گلايه داشته و معتقد بودند اين كار با هدف ايجاد شغل براي كارگران صورت نمي‌گيرد و به تضييع حقوق آنان مي‌انجامد.

يكي ديگر از اين كارگران گفت: پرداخت حقوق تعدادي از آنان به عنوان يك وسيله قرار گرفته است تا كارگران را مجبور به انتقال به واحد ديگري نمايند.

وي در ادامه اظهار داشت: در حال حاضر فرسودگي و نبود امكانات كافي در كارخانه تلار كه برخي كارگران را به آنجا منتقل كرده‌اند، يكي از دلايل كارگران براي عدم حضور در اين كارخانه است و به دليل نبود فضاي كافي و عدم اشتغال در آن مكان چه بسا چند ماه ديگر همين تعداد را به بهانه عدم توليد و هزينه سنگين حقوق اخراج كنند.

وي افزود: تجمع اين كارگران در حمايت از اشتغال به عنوان تنها اميد قائم شهر صورت مي‌گيرد به طوري كه پس از تعطيلي كارخانجات نساجي قائم شهر، افراد بسياري بيكار و به مشاغل كاذب روي آوردند.

كارگران تجمع كننده نساجي را مايه اميد و نماد اشتغال و روزي در شهر خود مي دانند و معتقدند در طي 12 سال گذشته اين كارگران بارها تجمع كرده و خواستار احيا اين صنعت مادر و قديمي در قائم شهر شدند اما هر روز وضعيت اين كارخانجات رو به افول مي رود.

یکی از کارگران اظهار داشت: با پرداخت نكردن حقوق و مزاياي كارگران و جمع كردن آنان در يك واحد كوچك ، فرسوده و فروش اموال، زمين ها و دارايي‌هاي كارخانجات يك شهر نمي توان آن را احيا كرد.

كارگري ديگر دلايل مخالفت خود را در انتقال به واحد ديگر اين گونه بيان داشت و افزود: بارها به همين بهانه و به طرق مختلف كارگران را به بيمه بيكاري فرستادند اما با پايان يافتن مدت آن، واحدها با كاهش و فرسودگي دستگاهها مواجه شدند، بارها با پرداخت هاي مقطعي با مبالغ هنگفت بسياري از كارگران بيكار شدند در حالي كه اين مقدار مي‌توانست در قالب توليد و اشتغال كمك‌هاي شاياني به شهر و صنعت آن نمايد.

نساجي طبرستان اولين كارخانه نساجي شهرستان قائم شهر در سال 1310 تاسيس گرديد و از طريق سود حاصل از آن 4 واحد نساجي ديگر و يك كارخانه پنبه پاك كني در گرگان احداث شد. اين مجموعه اكنون شامل 5 كارخانه تلار، طبرستان، فاينانس، گوني بافي و تجن مي باشد. اين كارگران پس از 4ساعت تجمع و فرستادن نمايندگان خود به فرمانداري قائم شهر موفق به ملاقات با فرماندار نشده و در ساعت 2 بعدازظهر اين تجمع پايان يافت.


نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 توسط فعال مازندران | لينك ثابت |
كارخانه شماره يك نساجي قائم شهر چند روزي است تعطيل شده و كارگران آن در بلاتكليفي بسر مي برند.

مسئولان كارخانه شماره يك شهرستان قائم شهر مي گويند به علت پرداخت نکردن بدهي هزينه برق از سوي كارخانه، شركت توزيع برق قائم شهر اقدام به قطع برق كارخانه کرده است.


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 توسط فعال مازندران | لينك ثابت |

 

قائم شهر، شهر کارگران صنعتي است. آنها ده ها سال قبل کارخانه هاي گوني بافي و سپس نساجي را براي گذران زندگي زدند وحالا اينجا برای خود شهری است. سه نسل از کارگران ماهر صنعتي (تکنسين) هر صبح با صداي سوت کارخانه که در تمام شهر مي پيچيد، از خواب بيدار مي شدند و حالا که ديگر دم صبح صدايي از کارخانه ها به گوش نمي رسد.



-کنار خياباني در شهرک «يثرب» مي ايستيم. از نماي همشکل خانه ها پيداست که در شهرکي سازماني هستيم. راهنماي من که خود از کارگران بازخريد شده نساجي است کاميون ها و تاکسي هايي که در مقابل خانه ها پارک شده اند را نشان مي دهد و مي گويد «کارگرها توي اين چهار سال بيکاري خانه هايشان را به اينها فروخته اند.»
از ماشين پياده مي شوم و در پياده رو به مرد ميانسالي برمي خورم که پانزده سال در کارخانه شماره يک نساجي قائمشهر کار کرده و دست آخر سابقه خدمتش را به چهار ـ پنج ميليون تومان فروخته و آمده است بيرون؛ «چهار سال پيش مديران کارخانه هر روز ما را جمع مي کردند و مي گفتند؛ حالا اگر برويد لااقل يک پولي گيرتان مي آيد اما دو ماه بعد ديگر پولي نمي ماند تا بازخريدتان کنيم. ما را مي ترساندند.
سه ماه سه ماه حقوق نمي دادند. حتي وعده و وعيد مي دادند که طرح نوسازي صنايع به زودي اجرا مي شود و سر يک سال همه شما برمي گرديد سر کار سابق تان. من فکر کردم اين پول را مي گيرم و يک کاسبي راه مي اندازم... بي سوادم، تجربه کار آزاد را هم نداشتم. هميشه کارم توي کارخانه بود و يک حقوق بخور و نميري آخر ماه مي گرفتم. پول بازخريدي ام تمام و کمال توي بازار سوخت و بدهي بالا آوردم. مجبور شدم خانه ام را بفروشم و همين جا توي خانه خودم مستاجر شوم.»
همين که او شروع مي کند به حرف زدن آرام آرام کارگران دورمان حلقه مي زنند؛ «بگو مديرعامل خودش گفت يک سال ديگر همه تان را برمي گردانيم سرکار... حالا چهار سال گذشته مي گويند چشم تان کور. چرا بازخريد شديد؟» يکي ديگر مي گويد «تهديدمان کردند... اينها را گفتي؟ تهديد کردند اگر نرويم بدون پول بازخريدي، اخراج مان مي کنند.»
مي گويم چهارسال است که از کارخانه بازخريد شده ايد. چطور سراغ کار ديگري نرفتيد يا سابقه بيمه تان را تکميل نکرديد؟ يکي از کارگران که بيست سال سابقه کار در کارخانه شماره يک نساجي دارد مي گويد «من از شانزده سالگي که پدرم مرد به جاي او به سرکار آمدم و هر ماه حق بيمه دادم.
حالا در چهل سالگي که به من کار ديگري نمي دهند تا بيمه ام کنند. کي حاضر است من چهل ساله را استخدام کند که سابقه بيمه ام تکميل شود؟ مي روم عملگي سر ساختمان ها... يکي ديگر از کارگران که هجده سال در کارخانه شماره سه نساجي کار کرده مي گويد؛ «صبح زود مي رويم دور ميدان براي کارگري ساختمان... شايد در هفته دو روز کار گيرم بيايد.»
مي گويم «اينطور اگر خوش شانس باشيد شايد هفته يي ده هزار تومان دربياوريد. چطور زندگي مي کنيد؟ » همان کارگر مي گويد «پول نان زن و بچه ام هم نمي شود. من چهار تا بچه دارم که سه تايشان محصل اند. بزرگ شده اند، قد کشيده اند. خجالت مي کشند روپوش ها و مانتوهاي مدرسه سه،چهار سال پيش را بپوشند. کفش و لباس معمولي هم که تکليفش روشن است.»
زن ميانسالي کمي آن سوتر کنار شوهرش ايستاده. ابتدا آرام اما همين که توجه من را مي بيند با شرم مي گويد؛ «پنج شنبه غروب ها مي روم ميدان ميوه و تره بار سبزي ها و ميوه هاي لهيده و گنديده را جمع مي کنم و مي آورم براي بچه هايم... بچه اند. چه مي فهمند نداري يعني چي؟» شوهرش چشم غره مي رود تا ساکتش کند. توجه زن را به همسايه ها که دورتادور ايستاده اند جلب مي کند.
يکي از همين همسايه ها مي گويد «چه کارش داري آقا رحيم؟ مگر زن من چه کار مي کند؟ هر پنجشنبه آخرشب مي رود بازار روز ميوه جمع مي کند. همه ما مثل هميم.» «آقا رحيم» مي گويد «اين حرف ها گفتن ندارد.» به من مي گويد «بنويس من که بيست سال توي کارخانه کار کردم چرا حالا بايد لنگ نان شبم باشم و از روي زن و بچه ام خجالت بکشم؟»
کارگرها راه مي دهند که يکي از همکاران شان جلو بيايد. او بيست سال در کارخانه شماره دو نساجي کار کرده و پس از بازخريدي و عدم تمديد اعتبار بيمه اش با بيماري دخترش مواجه شده؛ «يک دختر شانزده ساله دارم. کمردرد دارد. نمي دانيم از چيست“ دکترها مي گويند بايد آزمايشات دقيق انجام بدهد اما اين کارها هزينه دارد و من با پول عملگي شکم پنج تا بچه ام را هم نمي توانم سير کنم.
پول ندارم معالجه اش کنم. بردمش دکتر و پنج، شش هزار تومان ويزيت دادم. گفتند بايد برود «ام آرآي» اما ندارم. شب و روز به پشت افتاده. پاهايش اختيار بدنش نيست... شب و نصف شب دردش که شروع مي شود گريه مي کند «بابا من را ببر دکتر.» مي روم توي حياط مي نشينم که صدايش را نشنوم... با کدام پول ببرمش؟ از کي قرض بگيرم؟ از همسايه ام که وضعش از من بدتر است؟
بياييد خانه ما را ببينيد. يک پتو انداختيم و رويش نشستيم. هرچه داشتم در اين چهار سال بيکاري فروختم. خانه ام را هم فروختم و آمدم چند کوچه بالاتر مستاجري. به صاحبخانه ام گفته ام که پول اجاره خانه هاي عقب افتاده را از روي پول پيش خانه کم کند و باقي اش را بدهد که يک جور اين بچه را درمان کنم. بعدش کجا آواره شويم خداعالم است.»
کارگر ديگري که شانزده سال در کارخانه شماره دو نساجي کار کرده، مي گويد؛ «پسر دوازده ساله ام پارسال افتاد و دستش شکست. دکتر برايش گچ گرفت اما استخوان بچه ام بد جوش خورد... حالا مي گويند بايد دکتر متخصص دست بچه را عمل کند که آن هم پانصد هزار تومان خرج دارد. ببينيد من چه دلي دارم که جلوي چشمم دست بچه ام دارد براي همه عمر فلج مي شود و به خاطر پانصد هزار تومان نمي توانم... يا همين همسايه ام. شب تا صبح دخترش از درد به خودش مي پيچد. ديوار به ديواريم. انگار توي خانه ما ضجه مي زند.»
کارگر ديگري در حلقه چهارم ـ پنجمي که دور من شکل گرفته سعي مي کند با فرياد چيزي بگويد. راه مي دهند که بيايد جلوتر؛ «اين همه که مي گويند کمک به بندگان خدا“ من مانده ام که کدام بندگان خدا. مگر من بنده خدا نيستم؟ همکار من بعد از يک عمر جان کندن و حق بيمه و ماليات دادن بنده خدا نيست؟ عدالت اجتماعي همين است. چرا من پيش هر مسوولي مي روم به من جواب نمي دهند و مي گويند که به ما مربوط نيست؟
نساجي را تکه تکه کردند. کوچک کردند و حالا فقط سيصد، چهارصدتا کارگر را نگه داشته اند اما آنها را هم مثل ما تحت فشار گذاشته اند. هر روز هم اسم کارخانه را عوض مي کنند تا کارگران اميدي به بازگشت به کار نداشته باشند. يک روز تابلو مي زنند «طبرستان» يک روز تابلوي «...» را مي زنند و خودشان هم نمي دانند که مي خواهند با اين کارخانه چه کار کنند.
امروز تابلويش را مي کنند و فردا باز يک تابلوي ديگر نصب مي کنند. همه کاري مي کنند غير از راه اندازي کارخانه. همين حالا برويد يک پارچه فروشي در خود قائمشهر که يک روزي به همه ايران پارچه مي فرستاد، يک نمونه پارچه ايراني هم پيدا نمي کنيد. همه وارداتي است. اينها چرا به جاي واردات کارخانه را راه نمي اندازند؟
زني که کنار شوهرش ايستاده بود از ميان جمع زن ديگري را نشان مي دهد؛ «شما چرا حرف نمي زني؟ مگر شوهرت تو و بچه هايش را نگذاشته و رفته؟» زن از اين خطاب نامنتظره جا مي خورد. با لکنت شروع مي کند؛ «بيست و يک سال توي نساجي شماره دو کار کرد بعد بازخريد شد و يک پولي بهش دادند.
همان پول را کم کم خورديم و هي گفتيم امروز کارخانه راه مي افتد و فردا راه مي افتد... پارسال دم عيد يک ميليون تومان از پول مانده بود. برداشت و گفت مي روم تهران براي کار. رفت و از آن موقع به بعد هيچ خبري ازش نشد. نمي دانيم زنده است يا مرده. من ماندم و چهار تا دختر دم بخت...» به گريه مي افتد و به سختي از ميان جمع خودش را رد مي کند.
دوم- توي شهر که گشت مي زديم به نظرم آمد اين همه بنگاه معاملات ملکي براي يک شهر «صرفاً توريستي» هم زياد است. اين دلالان در يک شهر کارگري چه کار مي کنند؟
صاحب بنگاه معاملات ملکي پشت ميزش نشسته بود و با تلفن حرف مي زد. منتظر ايستادم. همراهم کمي پس از من وارد شد و يکي از آشنايانش را در رديف صندلي هاي انتهاي بنگاه ديد. به طرف او رفت و ايستاد به سلام و عليک.
دلال که کارش با تلفن تمام شد، گفتم که براي چه کاري به قائم شهر آمده ام و سوالم را پرسيدم؛ «بعد از تعطيلي نساجي وضعيت فروش مسکن چه تغييري کرده؟ از مشتريان تان کارگري را مي شناسيد که به خاطر از دست دادن شغل حاضر باشد خانه اش را ارزان بفروشد؟» سردستي و بي حوصله جواب داد «نه آقا. من خبر ندارم. بفرماييد بيرون.» بيش از من انگار خودش از لحن و کلامش يکه خورد و آرام تر ــ شايد براي جبران ـ مثل اينکه نگران تلف شدن وقت من باشد ادامه داد؛ «شما بايد تشريف ببريد در خيابان روبه روي کارخانه گوني بافي.
آن طرف ها از اينجور موردها زياد پيدا مي شود. چندتا بنگاه هم آنجا هست.» داشتم مي رفتم بيرون و به همراهم اشاره کردم که بيايد. هنوز در کار احوال پرسي بود. وقتي آمد گفتم که اينجا چنين موردي سراغ ندارند و برويم جاي ديگر. گفت؛ «چطور ممکن است؟ همکار من همين الان توي بنگاه نشسته و با خريدار خانه اش قرار دارد.» ناگهان همه چيز روشن شد. مرد دلال که تازه فهميده بود همشهري اش راهنماي من است براي توجيه نک و ناله يي کرد و توضيحاتي داد که نشنيديم. راهنما همکارش را صدا زد و با هم به بيرون از بنگاه رفتيم.
مردي که براي فروش خانه اش آمده بود، بعد از بيست و يک سال کار کردن در نساجي شماره دو قائمشهر، تحت فشار مديرانش به اجبار زير برگه بازخريدش را امضا کرده بود و اينک او بود که در آستانه چهل و پنج سالگي، با بيست و يک سال سابقه بي ثمر بيمه تامين اجتماعي به کارگر ساده ساختماني بدل شده بود. پرسيدم؛ «بعد از چهارسال بيکاري چرا حالا به فکر فروش خانه ات افتادي؟» با مکث و ترديد حرف مي زند... به نظرم آمد که بغض راه گلويش را گرفته باشد؛ «گرفتاري، پسرم...» همکارش که بهت من را مي بيند مي گويد؛ «دور از جان، هم سن شماست.»
دست مي گذارد روي شانه مرد و دلداري اش مي دهد؛ «شفا مي دهد به حق ابوالفضل.» مرد براي انکار بغضش سمت ديگري را نگاه مي کند و همکارش رو به من مي گويد؛ «بعد از دانشگاه رفت سربازي و هنوز يک ماه از پايان خدمتش نگذشته بود که فهميدند مريض است. مريضي بد. هر بار شيمي درماني اش هشتصدهزار تومان خرج دارد. مرد بي آنکه روبرگرداند، بي حواس و پراکنده خاطر مثل اينکه با هوا حرف بزند مي گويد؛ «فقط شيمي درماني نيست که... کلي داروي ديگر... اصلاً بايد بستري شود.
سه ميليون تومان به مردم بدهکارم. ماهي صدهزار تومان قسط وام دارم. همين يک خانه مانده بود. ديروز يکي از نزول خورها را جلوي زن و بچه، گرفتم به باد کتک... کلافه ام. صبحي آمدم بنگاه و گفتم هرچقدر مي خرند بفروش. نامرد به نصف قيمت مي خواهد بفروشد... زن و بچه ام را به خاطر هفت ميليون تومان دارم آواره مي کنم» دستش را مي گذارد روي صورتش.
نمي دانم در اين موقعيت بايد چه کار کنم. چند دقيقه يي مي گذرد و هيچ کدام از ما حرفي نمي زنيم مگر راهنما که هرازگاهي با خودش مي گويد؛ «درست مي شود ان شاءالله ،» مرد دلال بيرون مي آيد و با داد و هوار مي گويد؛ «بنده خدا ده دقيقه است که آمده» متوجه آمدنش نشده بوديم.
اين «بنده خدا» را از پشت شيشه بنگاه مي بينم. هرگز هيچ دو برادري تا اين حد به هم شبيه نبوده اند که دلال و خريدار، همراهم مي گويد «مي بيني؟ برادرش را آورده که دوتايي خانه را از چنگ اين بيچاره دربياورند... اگر مي توانست چندماه صبر کند پانزده ميليون مي فروخت، لااقل.»
سوم - کنار يکي از کوچه هاي روستاي «تلوک» ديديمش. پاچه هاي شلوارش را بالازده بود و داشت بي توجه به ما مي گذشت. پيدا بود از شاليزار مي آيد. برايش دست تکان داديم که بايستد. مي گفت بيست و دو سال در نساجي شماره دو کار کرده و بعد از بازخريدي همه پولش را به اضافه پول خانه اش خرج ازدواج چهار تا از فرزندانش کرده و حالا او مانده و خانه يي اجاره يي و سه فرزند ديگر که همگي دخترند.
مي گويد؛ «ديگر چيزي از ما باقي نمانده. کارخانه که خوابيد، همه شهر خوابيد.» او بسيار ديرتر از همشهريانش جذب نساجي شده بود. «تا 30 سالگي کشاورزي مي کردم. بعد همه زمين هايم را فروختم و در شهر خانه خريدم و کارگر نساجي شدم. بعد از بيست و دو سال گفتند خوش آمدي. بيرونم کردند.» در مورد کاري که حالا در سن پنجاه و هشت سالگي انجام مي دهد سوال مي کنم؛ «توي زمين هاي مردم کارگري مي کنم... با اين سن مجبورم توي زمين هاي مردم کار کنم. تازه آنها هم دل شان به رحم که مي آيد هر هفته دو سه روز به من کار مي دهند. روزي چهار هزار تومان.»
از اوضاع زندگي اش سوال مي کنم؛ «دلم آنقدر از درد پر است که نمي دانم چطور بگويم... دخترم دانشجوي دانشگاه آزاد است. هر روز مي رود سوادکوه. روزي سه هزار تومان کرايه ماشين دارد. در اين دو سالي که دانشجو شده من حتي نتوانستم کرايه ماشينش را بدهم چه رسد به شهريه...
چندين بار صداي ضبط شده اش را مي شنوم تا کلمات را از ميان گريه اش تشخيص بدهم.
 

نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 توسط فعال مازندران | لينك ثابت |
کرارگران نیشکر هفت تپه که چهارشنبه با ارسال نامه به اتحادیه های کارگری سراسر جهان خواستار حمایت هم طبقه ای های خود شده بودند٬ صبح امروز (پنجشنبه) ششمین روز از اعتصاب خود را برگزار کردند.

در حالی که صبح پنجشنبه ماموران امنیتی با یورش به منزل فریدون نیکو فرد٬ یکی از فعالان کارگری کارخانه ی نیشکر هفت تپه وی را دستگیر کردند٬ کارگران بدون ترس از سرکوب احتمالی در میدان بنیاد شهید و در برابر فرمانداری شهر شوش دست به تجمع زدند. این تجمع آرام کارگران در ساعت ۱۰:۳۰ با یورش وحشیانه ی نیروهای سرکوب گر مواجه شد. در این تجمع ماموران نیروی انتظامی به شدت کارگران را مورد ضرب و شتم قرار دادند به طوری که ۱۰ نفر از کارگران به شدت زخمی شدند و رمضان علی پور (یکی از کارگران معترض) نیز دستگیر شد.

نیروهای امنیتی و انتظامی با برقراری حکومت نظامی اعلام نشده ای مانع از شکل گیری مجدد تجمع شدند. اما در طی روز کارگران به صورت پراکنده در سطح شهر حضور داشتند.

لازم به ذکر است که از روز شنبه ۷ مهرماه کارگران این کارخانه در پی اولتیماتوم خود به مدیران کارخانه و دولت دست به اعتصاب زده اند و با حضور چند هزار نفری خود در سطح شهر شوش مشکلات خود را به گوش جامعه رسانده اند. کارگران نیشکر هفت تپه در طول چند ماه گذشته چندین بار در محل کارخانه دست به اعتصاب زده بودند.

منبع: کارگر
مرتبط: پیام کارگران ایران خودرو به کارگران اعتصابی نیشکر هفت تپه
مرتبط: گزارش مستقیم از سرکوب کارگران نیشکر هفت تپه


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 توسط فعال مازندران | لينك ثابت |

حق التدریس نماد مظلومیت

دیدار معلما ن حق التدریس در کل کشور با نمایندگان خود جهت درد ودل درارتباط با مسائل استخدام و مشکلاتشان

از تمام معلمان حق التدریس انتظار شرکت در این نشست را داریم.

قرارما: یک شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۶ ۹صبح مقابل نهاد ریاست جمهوری

آدرس نهاد ریاست جمهوری: تهران-میدان پاستور-خیابان پاستور

حق التدریسان عزیز بیش از ۴ سال به امید استخدام تمام شرایط سخت بدون بیمه ومزایا و حقوق اندک هر چهارماه یکبار را پذیرفتیم حال شاهد بی عدالتیهایی هستیم که در حق ما می شود ما تا کی باید این وضع را تحمل کنیم چرا از ۲۵۰۰۰ ردیف استخدامی که متعلق به ما بوده فقط ۵۰۰۰ تا به ۵۵۰۰۰ حق التدریس تعلق گرفته چرا نیروی آزاد وقتی حق التدریس است چرا امتحان وقتی ما امتحان ورودی داده ایم امتحان ادواری داده ایم هر سال مدیرها ما را مازاد اعلام می کنند هر سال بلاتکلیفی و استرس همراه ماست هر سال نیروهای آزاد پیمانی وارد سیستم می کنند و جایگزین ما می کنند چون آنها ما را قبول ندارند حرف ما این است استخدام حق ماست پس برای گفتن حرف حق در نشست ما حضور داشته باش و این به همه حق التدریسان بگو!


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 توسط فعال مازندران | لينك ثابت |

شماري از كاركنان تعميرگاه مركزي ايران‌خودرو واقع در ساري روز دوشنبه در اعتراض به تعطيلي اين مركز تجمع كردند. كارگران در اين تجمع كه تعدادشان به ‪ ۲۵‬نفر مي‌رسيد، نامه‌اي را براي پيگيري كارشان خطاب به استاندار مازندران به امضا رساندند.

بنابراين گزارش در اين نامه آمده است: شركت مزبور به رغم درآمدزايي خوبي كه داشت، تصميم به تعطيلي مركز فوق گرفته و كارگران را كه از جوانان تحصيلكرده اين مملكت هستند، بيكار كرده‌است.

در اين نامه آمده است: مسوولان كه باصرف هزينه‌ها و وامهاي كلان دنبال ايجاد اشتغال هستند چرا به فكر حفظ اشتغال موجود نيستند.

تجمع كارگران تعميرگاه مركزي ايران‌خودرو در ساري كه به آرامي برگزار شد، پس از يك ساعت به پايان رسيد.


نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 توسط فعال مازندران | لينك ثابت |


نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 توسط فعال مازندران | لينك ثابت |
» دامداران در دام؛ نگاهي به بحران صنعت دام و دامپروري در مازندران
» اگر قلبتان برای آزادی میتپد، دست در دست ما بگذارید!
» درخواست بیش از 1400 نفر از فعالین دانشجویی، فرهنگی و اجتماعی برای آزادی داوود باقری
» بیانیه جمعی از دانشجویان دانشگاه مازندران
» حامد محمدی به دادگاه انقلاب احضار شد!
» احضار 6 دانشجوي بابل به دادگاه
» قتل دانشجوي 25 ساله در نوشهر
» 169مصوبه غير قانوني در شوراي شهر قائمشهر
» تهدید دانشجویان شرکت کننده در تحصن 5 تیر دانشجویان دختر دانشگاه مازندران
» بیانیه دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب دانشگاههای تهران: شورش در خیابان
» روند پیگیری نساجی مازندران راکد مانده است.
» توقیف خودروهای حامل بانوان بد پوشش در مازندران
» تحصن دانشجویان دختر دانشگاه مازندران
» احضار رفیق بیژن صباغ به دادگاه
» خودکشی یک دانشجوی دختر بعد از حضور در دفتر حراست
» تجمع اعتراضی در دانشگاه زنجان
» کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران: تهدید به اتهام ارتداد وحکم اعدام دانشجویان آزاد شده از زندان از
» آتش سوزی در جنگل های گلستان
» بازداشت ایمان رضایی، یک شاعر جوان در آمل
» تجمع كارگران كارخانه ريسندگي خاور رشت
» کمبود آب آشامیدنی برای 146 روستای گیلان
» احضار رفیق سارا خادمی به دادگاه انقلاب
» نيمي از روستاهاي کلاله آب آشاميدني ندارند
» تحصن و اعتصاب غذای دانشجویان تربیت معلم کرج
» خسارت سرما را ندادند!خشکسالی را هم نمی دهند!
» اخراج معاون وزير علوم به جرم روابط نامشروع
» حريری ها 5 ماه است حقوق نگرفته اند!
» كشاورزان گيلاني راه وزير را بستند!
» مقاله ای از رفیق بهروز کریمی زاده
» رفیق علی کانتوری آزاد شد